امید
تاریکی دارد همه جا را میگیرد. و کسی شعلهای افروخته به کوچکی برگ درخت؛ شعلهها روشن میشوند، و ما هر یک با آتشی در دست، امید را دست به دست میکنیم.
تاریکی دارد همه جا را میگیرد. و کسی شعلهای افروخته به کوچکی برگ درخت؛ شعلهها روشن میشوند، و ما هر یک با آتشی در دست، امید را دست به دست میکنیم.
کاغذ رفیق گرمابه و گلستان من است. و چه خوشحالم از همنشینی با این رفیق بیزبان. کاغذ زبان ندارد، اما حرفهای زیادی برای گفتن دارد. کاغذ مثل آینه است. نه اصلا کاغذ خشت خام است. همان است که میگویند: «آنچه تو در آینه میبینی ما در خشت خام میبینیم» من بارها برخوردهام به نوجوانانی که … ادامه
گاهی پیش میآید که نظم شخصی به بینظمی شخصی تبدیل میشود. البته من معتقدم که بینظمی آنچنان هم شخصی نیست. بینظمی یک چیز عمومی است. یعنی بینظمی همه آدمها شبیه هم است. یک عالمه کار عقب افتاده. یک عالمه استراحت از پیش خرج شده. برنامه ریزی برای بیست و پنج ساعت کار کردن در روز. … ادامه
پیش نوشت: کلمه «هیچ» یکی از جذابترین کلمههای زبان فارسی است. اینطور که متوجه شدم، فقط برای من جذاب نبوده و آدمهای زیادی به آن توجه نشان دادهاند. از شاعران نامداری مثل حافظ، مولانا، خیام و… که فلسفه فکری و شعری خودشان را بر این مفهوم بنا کردهاند. تا پرویز تتاولی که به مفهوم «هیچ» … ادامه
در زمان خدمت، فرماندهای داشتم که میگفت: وقتی سرباز را برای انجام کاری میفرستم، خوشم نمیآید که نرفته برگردد و بگوید نشد!سربازی که رانندهاش بود را مثال میزد: «مثلا همین حسین. کافی است بفرستی کاری را انجام بدهد. میرود و زمین و زمان را به هم میدوزد تا آن کار انجام شود. بارها شده رفته … ادامه
از همان کودکی میدانستم که تمام مردم دنیا چشم به من دوختهاند تا با شاهکارهای خودم نجاتشان بدهم. استیو جابز گفته: «فقط دیوانههایی که فکر میکنند میتوانند دنیا را تغییر بدهند، واقعا تغییرش میدهند.» اینجانب، با کمال افتخار و در نهایت فروتنی، اعلام میکنم که کمالگرایی شالودهی تمام تصمیمهای مهم و غیرمهم زندگی من بوده … ادامه
گفتوگوی پنهانی میان انگشت و چشم پشت کیبورد نشسته بودم. مشغول نوشتن. بیوقفه کلمهها را روی صفحهی کاغذ دیجیتالی هدایت میکردم.ناگهان متوجه شدم من یک ابرقهرمانم. بله، مردی با توانایی خارقالعاده: انگشتانم میتوانند حرف بزنند. حتما داستان ظاهر شدن شتر از دل کوه به دست صالح نبی را شنیدهاید.یا شعبدهبازی را دیدهاید که در یک … ادامه
خیابانی که چیزی در آن گم شد، ولی چیزهای زیادی پیدا شد از آن سر خیابان دیدم که دارد دنبال چیزی میگردد. زیر پلها را میگشت، خم میشد و به زیر ماشینها سرک میکشید، از مغازهدارها سؤال میپرسید. معلوم بود سوییچ ماشینش را گم کرده. شده بود مثل یک گنجیاب، وجببهوجب خیابان را میجورید. کاشفی … ادامه
من از هر فرصتی که بهانهای باشد برای درنگ کردن، تامل کردن و بررسی آنچه گذشت و آنچه خواهد آمد استقبال میکنم. یکی از این فرصتهایی که بهانهای شد تا مسیر حرفهای خودم را بررسی کنم، آماده کردن رزومه بود. آموختهها، گفتهها، کردهها و نکردهها و بسیاری از اطلاعاتی که به ذهنم آمد را ریختم … ادامه
تپههای شنی با وزش باد جابهجا میشوند، ولی صحرا همیشه صحرا باقی میماند. مسیر کتابخوانی من هم یک جایی گره خورده است با کیمیاگر پائولو کوئیلو. تحصیلات مدرسه تمام شده، نتایج کنکور ۱۳۹۲ هم اعلام شده و من نتیجهای که میخواستم را نگرفتهام. سرحال و سرکیف نیستم تا دوستی رمان کیمیاگر را به من قرض … ادامه