من اگر معلم بودم…

تا اسم معلم آمد آقا مرتضی شروع کرد به تعریف کردن خاطرات دوران سربازی خودش. در سپاه دانش قبل از انقلاب خدمت می‌کرد. رفته بودند به عنوان سرباز معلم در یکی از این روستاهای لب مرزی به بچه‌ها درس می‌دادند.

خاطراتش را با آب و تاب با جزئیات کامل تعریف می‌کرد. می‌توانستی تمام آن روزها و اتفاقات را پیش چشم خودت مجسم کنی. البته من وسوسه شدم که خودم را در قامت یک معلم تصور کنم. اگر من روزی معلم می‌شدم چه چیزی به بچه‌ها می‌گفتم؟ چه رفتاری با آن‌ها داشتم؟ آیا مثل معلم‌های فیزیک، آزمایش‌های جذاب فیزیکی را به … [ادامه مطلب]

عادت که «خوب» و «بد» ندارد

پس من تصمیم گرفتم فکری به حال عادت‌های خودم بکنم. کارهایی که ربات گونه تکرار و تبدیل به عادت شده بودند. شن و سنگ‌ریزه‌هایی که به سمت من می‌آمدند و بعد روی هم تلنبار شدند و بعد هم تبدیل شدند به یک تپه بزرگ از خاک که من را زیر خودشان دفن کردند. زندگی شد تکراری و دیگر هیچ جذابیتی نداشت.

یک جمله معروفی بود که می‌گفت: «فرزندم حالا تو یک بهار و یک تابستان و یک زمستان را دیده‌ای. از این پس همه چیز این جهان تکراری است». بی‌راه هم نمی‌گفت. وصف حال من بود. مثلا من قبلا برف … [ادامه مطلب]