خانه‌ات کجاست؟

خانه همانجایی است که آدم می‌تواند آرامش بگیرد.

اما آدم کجا می‌تواند آرامش بگیرد؟

برای من آنجاست که بتوانم کتاب بخوانم، تحقیق کنم (اینترنت) و بنویسم. همین سه مرا بس. تا در جزیره‌ای میان اقیانوس یا در کویری خانه خودم را برپا کنم.

فرقی ندارد که دیگر چه چیزی از زندگی بخواهم. هر چه هست فرعیات است. من فقط از زندگی همین سه تا را می‌خواهم.

برای رشد کردن کافی است مطالعه کنی. و مطالعاتت را ثبت کنی. مگر آدم به جز رشد کردن چه چیزی می‌خواهد از این دنیا؟

بین من و خودم، آنجایی که بی‌رحم‌ترین دادگاه دنیا برپا … [ادامه مطلب]

هر قصه رسالتی دارد

و هر قصه رسالتی دارد. اینکه به جان آدم نفوذ کند. آن هم نه از راه گوش. از راه روح و روان. هرکسی مخفیگاهی دارد. مخفیگاه نه جاییست در بیرون که در درونی‌ترین تعلقات انسان جای دارد. مخفیگاه جایی است که از واقعیات می‌گریزیم و به آن پناه می‌بریم. هزاران هزار بار. مخفیگاه درون هر کسی یک کنج امنی است برای پناه بردن. جایی برای فرار کردن از واقعیت‌های بیرونی. جایی که ترسی نیست، شکستی نیست، جنگی نیست. یک جایی است که نه سرپرست کارگاهی در آن است، نه پروژه پایان ترم دانشگاه و نه هیچ هیولای دیگری. سکونتگاهی است … [ادامه مطلب]

من اگر معلم بودم…

تا اسم معلم آمد آقا مرتضی شروع کرد به تعریف کردن خاطرات دوران سربازی خودش. در سپاه دانش قبل از انقلاب خدمت می‌کرد. رفته بودند به عنوان سرباز معلم در یکی از این روستاهای لب مرزی به بچه‌ها درس می‌دادند.

خاطراتش را با آب و تاب با جزئیات کامل تعریف می‌کرد. می‌توانستی تمام آن روزها و اتفاقات را پیش چشم خودت مجسم کنی. البته من وسوسه شدم که خودم را در قامت یک معلم تصور کنم. اگر من روزی معلم می‌شدم چه چیزی به بچه‌ها می‌گفتم؟ چه رفتاری با آن‌ها داشتم؟ آیا مثل معلم‌های فیزیک، آزمایش‌های جذاب فیزیکی را به … [ادامه مطلب]

بهترین سال‌های زندگی

یک روز معمولی که زمان مثل همیشه با سرعت عجولانه خودش پیش می‌رفت، نیاکان ما کنار ساحل، با حسرت به دریا نگاه می‌کردند. برخی با ترس به امواج چشم دوخته بودند. و برخی دیگر در فکر آنچه در افق مرموز ممکن بود وجود داشته باشد خیال پردازی می‌کردند. سرزمین مرموزی که آسمان و دریا در آنجا به هم می‌رسید. شاید طلا، شاید میوه و غذا، شاید زنان بهشتی و یا شاید هیولاهایی گرسنه در انتظار انسان‌های بخت برگشته. ولی به هر حال برای رسیدن به آن جا می‌بایست تنی به آب می‌زدند. افق مرموز و امواج قدرتمند دریا ترسناک‌تر از … [ادامه مطلب]

عادت که «خوب» و «بد» ندارد

پس من تصمیم گرفتم فکری به حال عادت‌های خودم بکنم. کارهایی که ربات گونه تکرار و تبدیل به عادت شده بودند. شن و سنگ‌ریزه‌هایی که به سمت من می‌آمدند و بعد روی هم تلنبار شدند و بعد هم تبدیل شدند به یک تپه بزرگ از خاک که من را زیر خودشان دفن کردند. زندگی شد تکراری و دیگر هیچ جذابیتی نداشت.

یک جمله معروفی بود که می‌گفت: «فرزندم حالا تو یک بهار و یک تابستان و یک زمستان را دیده‌ای. از این پس همه چیز این جهان تکراری است». بی‌راه هم نمی‌گفت. وصف حال من بود. مثلا من قبلا برف … [ادامه مطلب]