سینما محلی برای یافتن پرسش‌های تازه

شما چقدر به پرسش و پرسشگری علاقه دارید؟ چقدر پاسخ را دوست دارید؟ چقدر در زندگی کنجکاو بوده‌اید که به مسائل پیش پا افتاده روزمره را از زاویه‌ای تازه نگاه کنید؟

من عاشق سوال هستم. پاسخ را دوست دارم. اما بیشتر از آن پرسش را دوست دارم. مخصوصا پرسش‌هایی که ذهن را به چالش می‌کشند و یا هیچ جوابی ندارند.

سینما یکی از آن جاهایی است که سوال مطرح می‌کند. سرگرمی در هیچ کجای سینما تعریف نشده است. وظیفه سینما طرح سوال است. و هیچ هدفی برای سرگرم کردن مخاطب ندارد. نویسنده و یا کارگردان صرفا سوالی را مطرح می‌کنند … [ادامه مطلب]

جنون نوشتن

این نوشته‌ی رضا براهنی آرام بخش لحظاتی است که افکار درونم را بدون سانسور بیرون می‌ریزم. لحظاتی که به خودم شک می‌کنم که نکند افکار متفاوت من باعث رنجش دیگران شود:

در بند این مباش که اگر چیزی خصوصی از خود نوشتی، دیگران ممکن است به نوعی دیگر درباره‌ی تو قضاوت کنند؛ ممکن است دیگران در تو دیگر به دیده‌ی احترام ننگرند، دیگران ممکن است از شرم سرخ شوند. این مهم نیست که قضاوت‌های قراردادی ِ دیگران درباره‌ی ِ تو چیست و چه خواهد شد. تو آمده‌ای تا تمام قراردادها را بشکنی، تمام قوانین را از میان برداری، تمام اصالت‌ها … [ادامه مطلب]

نویسنده یعنی…

نویسنده یعنی مغز متفکر. چیزی که نه فقط در ایران بلکه در دنیا به آن نیاز جدی داریم. و من از وقتی شروع کردم به نوشتن، شدم مغز متفکر. البته مغز متفکر زندگی خودم. همین هم کافی است. باقیش دیگر نیازی نیست. نوشتن چند یادداشت وبلاگی کج و کوله، روزانه هزاران کلمه تداعی آزاد، و هر از گاهی هم چند داستان کوتاه برای روی طاقچه، تغییر عجیبی در زندگی من ایجاد کرده است. برای همین می‌گویم من شدم مغز متفکر زندگی خودم.

به چشم می‌بینم و ایمان پیدا کرده‌ام که بسیاری از مردمان این زمانه، بی هیچ فکر کردنی زندگی … [ادامه مطلب]

بهترین سال‌های زندگی

یک روز معمولی که زمان مثل همیشه با سرعت عجولانه خودش پیش می‌رفت، نیاکان ما کنار ساحل، با حسرت به دریا نگاه می‌کردند. برخی با ترس به امواج چشم دوخته بودند. و برخی دیگر در فکر آنچه در افق مرموز ممکن بود وجود داشته باشد خیال پردازی می‌کردند. سرزمین مرموزی که آسمان و دریا در آنجا به هم می‌رسید. شاید طلا، شاید میوه و غذا، شاید زنان بهشتی و یا شاید هیولاهایی گرسنه در انتظار انسان‌های بخت برگشته. ولی به هر حال برای رسیدن به آن جا می‌بایست تنی به آب می‌زدند. افق مرموز و امواج قدرتمند دریا ترسناک‌تر از … [ادامه مطلب]

پناه بر کتاب | روزهای قرنطینگی

جنگ جنگ تا پیروزی. حالا فرقی هم نمی‌کند جنگ با دشمن خارجی باشد یا دشمن داخلی. جنگ ترس دارد. و ترسناک‌تر وقتی است که دشمن به چشم دیده نشود. اگر یکی با اسلحه جلوی چشمت باشد حداقل می‌دانی باید از چه چیزی بترسی. ولی این ویروسی که نه به چشم دیده می‌شود و نه لمس می‌شود، تمام قدرت و قلمرو من اشرف مخلوقات را زیر سوال برده. این از همه دردناک‌تر است.

بیشتر از پنجاه روز است که خودم را در خانه قرنطینه کرده‌ام. مثل هر آدم دیگری که می‌گردد که در بدترین شرایط برای خودش رفیقی، همراهی چیزی پیدا … [ادامه مطلب]

پناه می‌برم به کتاب از شر شیطان‌های رانده نشده

شیطان رانده نشده؟

البته منظورم از شیطان لزوما آن موجود آتشین افسانه‌ای نیست. واگویه‌های تخریبی، تنبلی، ترس، عزت نفس پایین، بی‌نظمی، کمال‌گرایی که مانع از شروع می‌شوند و هزاران شیطان دیگر که ما را از راه راست زندگی خودمان منحرف می‌کنند. خطرناک‌‌ترین این شیطان‌ها هم نوع آدم است. که با تمام توانش تلاش می‌کند که دیگران را به راه خودش جذب کند و همه را شبیه به خودش کند.

برای همین تصمیم گرفتم تا یک بخش تازه‌ای در وبلاگم ایجاد کنم به نام پناه بر کتاب. این بخش برای نوشتن از کتاب‌هایی است که در پناه امن آن‌ها می‌توانم از … [ادامه مطلب]

عادت که «خوب» و «بد» ندارد

پس من تصمیم گرفتم فکری به حال عادت‌های خودم بکنم. کارهایی که ربات گونه تکرار و تبدیل به عادت شده بودند. شن و سنگ‌ریزه‌هایی که به سمت من می‌آمدند و بعد روی هم تلنبار شدند و بعد هم تبدیل شدند به یک تپه بزرگ از خاک که من را زیر خودشان دفن کردند. زندگی شد تکراری و دیگر هیچ جذابیتی نداشت.

یک جمله معروفی بود که می‌گفت: «فرزندم حالا تو یک بهار و یک تابستان و یک زمستان را دیده‌ای. از این پس همه چیز این جهان تکراری است». بی‌راه هم نمی‌گفت. وصف حال من بود. مثلا من قبلا برف … [ادامه مطلب]

بنویسم یا ننویسم؟ «صدای درون» نظر تو چیست؟

پیش نوشت:

این نوشته صرفا برای لج بازی با خودم است. هدف از انتشار آن هم خاموش کردن یک صداست. صدای درون خودم که شدیدا اصرار داشت امروز چیزی برای انتشار در وبلاگ ننویسم. و این پست وبلاگ هیچ هدف دیگری جز این ندارد.

اصل نوشته:

پس از این که امروز پنج هزار کلمه آزادنویسی داشتم، کشف کردم که یک صدایی از درونم اصرار دارد که: «حالا وبلاگ نویسی کار مهمی هم نیست. نیاز به سختی کشیدن ندارد. ساعت یک شب است و خسته‌ای. بگذار برای فردا. فردا هم روز خداست.» در نتیجه من هم تصمیم گرفتم که برخلاف … [ادامه مطلب]

منی که امروزم را هدر داده‌ام به چه حقی می‌توانم فردا را بخواهم؟

امروز کتاب‌های بسیاری هست که ما نخوانده‌ایم. فیلم‌های بسیاری هست که تماشا نکرده‌ایم. چیزهای زیادی هست که هنوز نیاموخته‌ایم.

اگر نه کتابی خوانده‌ایم و نه فیلمی دید‌ه‌ و نه چیزی یادگرفته باشیم، پس دقیقا چه کار کرده‌ایم؟ هیچ. فاجعه‌ای رخ داده است. ما زندگی امروزمان را به فردا موکول می‌کنیم. شاید فردا فرجی شد.

زمان، متاع گرانبهایی است که در اختیار ما قرار داده‌اند. اگر امروز قدر آن را نمی‌دانیم پس تضمینی هم وجود ندارد که فردا ارزشش را کشف کنیم. امروز، فردای دیروز بود. اگر در این فردا کتابی نخوانده‌ایم، امیدی به فرداهای دیگر نمی‌توان داشت.

و من، منی

[ادامه مطلب]