عادت که «خوب» و «بد» ندارد

پس من تصمیم گرفتم فکری به حال عادت‌های خودم بکنم. کارهایی که ربات گونه تکرار و تبدیل به عادت شده بودند. شن و سنگ‌ریزه‌هایی که به سمت من می‌آمدند و بعد روی هم تلنبار شدند و بعد هم تبدیل شدند به یک تپه بزرگ از خاک که من را زیر خودشان دفن کردند. زندگی شد تکراری و دیگر هیچ جذابیتی نداشت.

یک جمله معروفی بود که می‌گفت: «فرزندم حالا تو یک بهار و یک تابستان و یک زمستان را دیده‌ای. از این پس همه چیز این جهان تکراری است». بی‌راه هم نمی‌گفت. وصف حال من بود. مثلا من قبلا برف را دیده‌ام. آفتاب را هم دیده‌ام. نیروی جاذبه زمین را هم می‌شناسم. می‌دانم که هر چیزی را که به هوا پرتاب کنی صاف میفتد توی سر خودت. مثل فیلمی که آخر داستانش را برایت تعریف کرده باشند دیگر مزه‌ای ندارد. همه چیزش از قبل معلوم است. صبح که مثل همیشه از خواب بیدار می‌شوم، درخت که همان است، کار هم همان است، دستاورد‌ها هم که هیچ‌وقت تغییری نمی‌کنند. قطاری که به سمت مشهد می‌رود سر از شیراز در نمی‌آورد.

یوستین گردر یک جایی در کتاب دنیای سوفی می‌گوید: «تنها چیزی که نیازداریم تا فیلسوف خوبی بشویم قوه شگفتی است». یعنی شگفت زده شدن از هر چیزی. مثل بچه‌ها که هنوز سوار قطار تکرار نشده‌اند. هنوز همه چیز این دنیا را به قانون و فرم‌های تکراری درک نکرده. انگار همه چیز را دارند برای اولین بار می‌بینند صبح را، درخت را و همه چیز را. شاید من هم باید کودک باشم. و هر روز صبح بیدار شوم تا مُچ خورشید را وقتی از غرب طلوع می‌کند بگیرم. و هر روز هزاران بار آزمایش کنم که تُف سربالا این بار برنگردد توی صورتم شاید همینطور برود بالا و بالاتر و به حرکت خودش ادامه بدهد. صبح‌ها که ساعت پنج از خواب بیدار شدم به صدای گنجشک‌ها گوش کنم شاید یک بار من را صدا کردند. می‌دانم که روزی این کار را خواهند کرد. من را صدا می‌کنند و با هم از پشت پنجره راجع به سمفونی پنجم بتهوون صحبت خواهیم کرد.

دیدگاهتان را بنویسید