از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجم.

البته این جمله را کمی اغراق آمیز گفتم. ولی راستش این اولین پست وبلاگم است و برای نوشتنش ذوق و شوقی وصف نشدنی دارم.

نوشتن را تبدیل به یکی از عادت های خوب زندگی خودم کرده‌ام. و به همین دلیل خوشحالم که می‌خواهم حرفه‌ای‌تر و مصمم‌تر بنویسم.

البته الان که تصمیم به وبلاگ‌نویسی گرفته‌ام سرشار از انگیزه هستم. اما این را به خوبی می‌دانم که این انگیزه ها خیلی زود از بین می‌روند و چیزی که می‌ماند یک راه طولانی است که باید پاشنه کفش را برایش وَر کشید و در این راه ثابت قدم بود.

شروع هر کار و هر راه جدیدی ابهام و ترس دارد.

با خودت فکر می کنی که نکند اتفاق‌هایی بیفتد که آمادگیش را نداشته باشم.

نکند شکست بخورم.

نکند چیزهایی بگویم که احمق جلوه کنم.

نکند دیگران مسخره‌ام کنند.

با اینکه من اینجا برای خودم می‌نویسم تا آموخته‌هایم را جمع‌بندی و عمیق‌تر کنم؛ ولی خب این ترس لعنتی همیشه با آدم هست.

البته که من آموخته ام که این ابهام هیچ گاه از بین نمی‌رود و این هنر ماست که یاد بگیریم چطور از این ابهام و هوای مه آلودش لذت ببریم.

زندگی کردن در ابهام و تلاش برای پیدا کردن مسیر است که باعث رشد آدم می‌شود.

نوشتن یک نوع چالش است و وبلاگ نویسی یک سبک زندگی.

یک چالش اساسی در زندگی من که می‌دانم برایم تجربه‌های جدیدی به همراه خواهد داشت.

یک سبک زندگی جدید که فرصت‌های تازه‌ را پیش روی آدم می‌گذارد.

مثل کاشفانی که سوار بر کشتی از دل دریاها و اقیانوس‌ها گذشتند تا سرزمین‌های جدیدی را کشف کنند.

و لذت کشف تازه‌ها، لذتی وصف نشدنی است.

البته که وبلاگ نویسی یک سرزمین مشخص نیست که آدم برود و به انتهایش برسد.

به جاده‌ای می‌ماند که انتهایی ندارد.

اما طی کردن این جاده قطعا می‌تواند دستاوردهایی چون رشد فردی، نگاه متفاوت به موضوعات تکراری و پیش پا افتاده، شفاف‌تر فکر کردن و بهتر بیان کردن ایده‌ها باشد.

این وبلاگ مخاطب خاصی ندارد و مخاطبش خودم هستم. ولی دوستان هم می‌توانند با خواندنش از احوالات من باخبر شوند.