بهترین سال‌های زندگی

یک روز معمولی که زمان مثل همیشه با سرعت عجولانه خودش پیش می‌رفت، نیاکان ما کنار ساحل، با حسرت به دریا نگاه می‌کردند. برخی با ترس به امواج چشم دوخته بودند. و برخی دیگر در فکر آنچه در افق مرموز ممکن بود وجود داشته باشد خیال پردازی می‌کردند. سرزمین مرموزی که آسمان و دریا در آنجا به هم می‌رسید. شاید طلا، شاید میوه و غذا، شاید زنان بهشتی و یا شاید هیولاهایی گرسنه در انتظار انسان‌های بخت برگشته. ولی به هر حال برای رسیدن به آن جا می‌بایست تنی به آب می‌زدند. افق مرموز و امواج قدرتمند دریا ترسناک‌تر از آن بودند که به همین راحتی بتوان با آن سرشاخ شد. احتمالا آب‌ها خدایی داشتند که قربانی طلب می‌کرد. برای این که اجازه بدهد از آن عبور کنی باید مطیع می‌بودی.

این‌ها بهانه‌های خوبی بودند تا نیاکان ما حس کنجکاوی رسیدن به بهشت موعود و عطای فتح سرزمین دست نخورده آن سوی آب‌ها را به لقایش ببخشند. در افتادن با خدایان موج و صخره نشدنی‌تر از این چیزها بود.

هزاران سال از آن روزها گذشته. ما امروز نه تنها به آن افق مرموز دست یافته‌ایم، می‌دانیم آنسوی آب‌ها چیست، بلکه خدای دریا را هم رام خودمان کرده‌ایم. کشتی‌هایی چنان غول پیکر ساخته‌ایم که به جزیره‌هایی متحرک روی آب می‌مانند. که روی آن‌ها مهمانی‌ها و مسابقات و مراسماتی برگزار می‌شود. بی‌آنکه لحظه‌ای شک کنیم که پا گذاشتن روی آب زمانی بزرگترین ترس بشر بوده.

نداشتن تکنولوژی و مهارت لازم برای دریانوردی یک مشکل بود. خشم خدای دریا مشکلی دیگر. اما پیشرفت و تکنولوژی امروز را، مدیون آن‌هایی هستیم که تمام مشکلات را پذیرفتند، چشم در چشم دیوها و خدایان خشمگین دریا دوختند، و اختیار سرنوشت بشر را در دست خودشان گرفتند.

زندگی روزمره اما نیازمند دست به گریبان شدن با بحران‌های جهانی و بشری نیست. ولی جنس و مدل مشکلات هنوز همان است. ترس، فشارهای خارجی، نداشتن دانش و مهارت و … .

زندگی کردن در این کشور خاص آن هم در این برهه خاص، هم ترس دارد، هم نیازمند خیره شدن به چشمان غول خشمگینی است که بخار از دهانش بیرون می‌زند.

اما چاره چیست؟ این که به بندگی مشکلات راضی شویم؟ یا مشکلات را بپذیریم و دست بیندازیم و از کوچکترین تغییری که در توانمان هست شروع کنیم؟

بهترین سال‌های زندگی‌ات، زمانی آغاز می‌شود که تصمیم می‌گیری مالکیت مشکلاتت را بپذیری. دیگر نه مادرت را سرزنش کنی و نه محیط و نه رییس جمهور را. در این لحظه است که اختیار سرنوشتت را در دست می‌گیری.

«آلبرت الیس»

دیدگاهتان را بنویسید