از مردن نمی‌ترسی؟

از مردن نمی‌ترسی؟

سر ظهر اواخر فروردین ماه بود که سوار اتوبوس BRT شدم. از آن روزهای خلوتی بود که می‌شد صندلی خالی گیر آورد.

ردیف آخر اتوبوس یک صندلی خالی بود. کنار پسری که می‌خورد حدودا هفده ساله باشد.

سرش توی گوشی خودش بود و من را که دید لبخندی از سر احترام به من زد.

بعد از چند دقیقه آهسته از من پرسید: «از مردن نمی‌ترسی؟»

با تعجب گفتم: «نه. مردن که ترس ندارد.»

صدایم را صاف کردم و با حالتی متفکرانه ادامه دادم که «می‌بینی که الان هستم و محیط را احساس می‌کنم. ولی شاید لحظه ای بعد دیگر نباشم و طبیعتا احساسی هم نخواهم داشت. یعنی دیگر نیستم که بتوانم دردی را احساس کنم و یا از چیزی بترسم. من دیگر وجود ندارم.

البته اگر بهشت و جهنمی هم باشد، روح وجود داشته باشد، آن وقت من به چیزی تبدیل شده‌ام که دیگر درد را احساس نمی‌کند.

من موجود متفاوتی شده‌ام که ترس را هم نمی‌فهمد.

پس منطقی نیست از الان نگران آن باشم. نگران موجودی باشم که چیزی که الان هستم را هم درک نمی‌کند.»

گفت: «یعنی نگران دل کندن از این دنیا نمی‌شوی؟»

گفتم: «نمی‌دانم. شاید کمی برایم سخت باشد که از دارایی هایم دست بکشم.

ولی می‌دانی چیست؟ من در این بیست و پنج سال فهمیده‌ام که اسباب و وسایل این دنیا فقط برای مدت کوتاهی جذابند.

همانطور که در کودکی عاشق اسباب بازی‌های خودم بودم و نگران گم کردنشان، ولی بزرگتر که شدم دیگر برایم اهمیتی نداشتند و دلبسته چیز دیگری شده بودم.

هر وقت رشد کردم و به سطح بالاتری در زندگی رسیدم، داشته‌های سطح قبلی را دوست نداشتم و چیزهای جدید برایم جذاب بودند.

من الان می‌دانم که هر وقت بزرگتر شوم و رشد کنم، دارایی‌های قبلی من به چشمم کم اهمیت جلوه می‌کند. پس هیچ‌گاه نگران داشته‌هایم و از دست دادن‌هایم نیستم.

و هرگاه که چیزی در طولانی مدت برایم جذاب بوده، فهمیده‌ام که در همان سطح مانده‌ام و رشد نکرده‌ام.

هرگاه که رشد نکردی یعنی مرده‌ای، پس چرا نگران مردن هستی وقتی قبلا مرده‌ای؟»

فکر می‌کردم از جوابی که گرفته راضی باشد. چون دیگر چیزی برای گفتن نداشت.

ولی بعد متوجه شدم که تمام این مدت پسر هفده ساله سرش به دیدزدن دخترهای اینستاگرامش گرم و با هندزفری مشغول آهنگ گوش دادن بود.

دو ایستگاه جلوتر هم پیاده شد.

من هم تمام این مدت توی دل خودم و با خودم حرف می‌زدم.

دیدگاه‌تان را بنویسید: