آیا قالب سایت درست شده است؟

مشغول شام خوردن بودیم. ما را برای شام به خانه‌اش دعوت کرده بود.
از من پرسید: «سربازی رفتی؟».
گفتم: «نه هنوز سربازی نرفتم. مشغول درس و دانشگاه هستم.»

تست درستی قالب سایت

یکی از چیزهایی که زیاد از دیگران و مخصوصا واعظان انگیزش شنیده بودم داشتن لیست آرزوهای قبل از مرگ بود. یعنی یک لیستی مثلا سی تایی و یا صد تایی از کارهایی که قبل از مرگ باید انجام بدهی را برای خودت درست کنی. مثل پریدن از هوایپما، بانجی جامپینگ، گاوسواری و ….

خب من هم یک روزی نشسته بودم و برای خودم از این لیست‌ها درست کردم. شماره زدم و چندتایی آرزوی پیش از مرگ برای خودم نوشتم. اما چند روز که گذشت دیدم حس خاصی نسبت به آن‌ها ندارم.

یعنی لیست من بیشتر بر ترس‌هایم بنا شده بود و من برای لجبازی با ترس‌هایم شروع کرده بودم به نوشتن کارهایی بر ضد آن‌ها.

این‌که ما باید به دل ترس‌هایمان بزنیم و رفتن به دل ترس یعنی موفقیت و این جرف ها را تا حدودی قبول دارم. اما نه لزوما ترس برای ما موفقیت ننمی‌آورد. مثلا من از ارتفاع می ترسم و چه دلیلی دارد که خودم را در عذاب قرار بدهم که یک روز و فقط بریا این که ثابت کنم آدم ترسویی نیستم بروم و با جتر از هواپیما پایین بپرم.

درست مثل وقتی که در دبیرستان بعضی از هم‌کلاسی‌ها هندوانه زیر بقل ما می‌گذاشتند که: «بابا تو که زورت از فلانی بیشتره و مما هوات رو داریم و برو نشون بده که ازش نمی‌ترسی. و ما هم می‌رفتیم و حسابی کتک می‌خوردیم و بر می‌گشتیم.

ترس‌ها نشانه های ما هستند. بعضی به ما نشان می دهند که اگر آن ها را انجام بدهی، دستاورد بزرگی داری. مثل اینکه ماری بزرگ را از روی جعبه ای پر از سکه طلا دور کنی. ولی برخی از ترس‌ها هم دقیقا نشانه تابلو خطر را برای ما دارد. مثل تابلوی شنا ممنوع کنار سدها.

بله شاید کسی در سد شنا کند و اتفاقی برایش نیفتد ولی من که حاضر نیستم در سد شنا کنم.

حرفم این است که به جای این‌که لیست بر پایه ترس‌ها و فقط برای این که نشان بدهیم چه آدم کله شقی هستیم و با لجبازی بخواهیم به دیگران نشان بدهیم که زنده هستیم و ببین که چه اوضاع بغرنجی در زندگی داریم که باید با این کارهای عجیب به خودمان نشان بدهیم که زنده هستیم، به جای این‌ها می‌توان لیستی بر پایه خواسته ها و علایق تهیه کرد.

شاید پریدن با چتر نجات روزی برای من تبدیل به کاری دوست داشتنی و از روی اشتیاق بشود. ولی فرق است بین لجبازی با ترس و کاری از روی شوق.

لیست علایق یا لیست زندگی و یا لیست خواسته ها و هر چه که اسمش راب گذاریم، بهتر است به ما حس خوب بدهد.

شاید شام خوردن در کنار خانواده واقعا بزرگترین آرزوی ما باشد.

نتایج شگفت‌انگیز یکسال نوشتن صفحات صبحگاهی

یکی از تاثیرگذارترین تصمیم‌هایی که در این چند وقت اخیر گرفتم، نوشتن صفحات صبحگاهی بود.

تصمیمی که تاثیر بسزایی روی زندگی و رشد شخصی من داشته است.

پس از یک سال نوشتن صفحات صبحگاهی، اگر یک روز آن را ننویسم، گویی چیزی کم است و روز من به طور رسمی شروع نشده است.

اگر بخواهم یک عادت مثبت را به کسی توصیه کنم، ابتدا صفحات صبحگاهی در ذهن من تداعی می‌شود.

عادتی که من تا آخر عمرم آن را ادامه خواهم داد.

صفحات صبحگاهی ایده‌ای است از جولیا کامرون که من برای اولین بار از طریق شاهین کلانتری با آن آشنا شدم.

صفحات صبحگاهی چیست؟

صفحات صبحگاهی عبارت است از یک تداعی آزاد، بدون تفکر و نوشتن بی‌وقفه بر روی سه صفحه از کاغذ، درست پس از بیدارشدن از خواب.

قرار نیست یک اثر هنری خلق شود. فقط برون ریزی ذهنی از چیزهایی که در همان لحظه به ذهن می‌رسند.

مثل اینکه مغز را چپه کنی تا محتویاتش بریزد روی کاغذ.

از غر زدن و شکایت کردن از دست خودتان یا از دیگران و خلاصه هر چیزی که در آن لحظه به ذهن می‌رسد.

حین نوشتن هم هرگز نباید صفحات قبل را بخوانید.

حتی اگر چیزی به ذهن‌تان نمی‌رسد بنویسید: «چیزی بنویس تا این سه صفحه پر شود»

قرار هم نیست کسی این نوشته ها را بخواند. حتی خودتان هم تا یکی دو هفته نباید سراغشان بروید.

این کار شاید در ابتدا کمی سخت به نظر برسد. اما پایبندی در انجام هر روزه آن، نتایج شگفت انگیزی در پی خواهد داشت.

من چطوری این کار را به عادت روزانه‌ام تبدیل کردم؟

فقط سعی کردم هر شب، برای صبح روز بعد، کاغذ و خودکارم را آماده کنم تا پس از بیدار شدن، اولین کارم نوشتن صفحات صبحگاهی باشد.

و برای خودم جایزه تعیین کردم. مثلا پس از نوشتن صفحات صبحگاهی، اجازه چک کردن اینستاگرام یا انجام کاری که برایم لذت بخش بود را به خودم دادم.

یک سال نوشتن روزانه صفحات صبحگاهی چه چیزی نصیب من کرد؟

  • سحرخیزی

یکی از تاثیرات صفحات صبحگاهی روی زندگی من، سحرخیزی بود. بطوریکه من الان هر روز ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح از خواب بیدار می‌شوم.

نوشتن صفحات صبحگاهی برایم لذت بخش بود. و نیاز داشتم تا در آرامش کامل، افکارم را روی کاغذ بریزم.

به همین خاطر مجبور بودم که صبح‌ها زودتر از دیگر اعضای خانه، از خواب بیدار شوم تا از آرامش و تمرکز در خلوت صبحگاهی استفاده کنم.

روزهایی هم کار داشتم و محبور بودم زودتر از معمول از خانه بیرون بزنم، نیم ساعت زودتر از خواب بیدار می‌شدم تا بتوانم برای صفحات صبحگاهی وقت بگذارم.

  • خاموش کردن منتقد درونی

صفحات صبحگاهی یک برون ریزی ذهنی است. یعنی از قبل به موضوع خاصی فکر نکرده‌ای. افکاری که در آن لحظه می‌نویسی، معمولا از ناخودآگاه آدم می‌آیند.

همان حرف‌هایی که معمولا به کسی نمی‌گوییم. حرف‌هایی که درون ذهن‌مان می‌مانند و سانسورچی درونمان اجازه بیان آن‌ها را به هر دلیلی نمی‌دهد.

صفحات صبحگاهی یک برون ریزی بدون سانسور است. قرار است هر چیزی که در ذهن داری فارغ از قضاوت کردن در مورد خوب یا بد بودنش روی کاغذ نوشته شود.

حتی چیزهایی که ممکن است ناراحت کننده، بد یا شرم‌آور به نظر برسند و یا چیزهایی که ما را احمق جلوه بدهند.

مهم نیست چون کسی به جز خودمان قرار نیست این نوشته‌ها را بخواند.

با این کار منتقد و سانسورچی درون خاموش می‌شود.

این کار می‌تواند مشابه صحبت کردن با یک روانشناس باشد. جلسه‌ای که در آن روانکاو تلاش می‌کند تا افکاری را که ریشه در ناخودآگاه دارند، بیرون بکشد.

صفحات صبحگاهی برای من مانند یک جلسه مشاوره رایگان است که هر روز صبح دارم. و به من کمک کرده تا خودم را بهتر بشناسم.

  • نظم و شفافیت افکار

یکی دیگر از نتایج برون ریزی ذهنی برای من این بود که ناخودآگاه و افکار خودم را بهتر شناختم. در نتیجه افکارم شفاف‌تر شدند.

گاهی اوقات در صفحات صبحگاهی، موضوعاتی بودند که مدام تکرار می‌شدند. مثلا شاید چند روزی را در مورد ناراحت بودن از دست یک دوست می‌نوشتم.

یا برای ایده‌ای که در ذهن داشتم و از سر تنبلی کاری نمی‌کردم، بخشی از صفحات صبحگاهی در چند روز متوالی می‌شد غر زدن از دست خودم.

اینجا می‌فهمیدم که یک جای کار می‌لنگد و نیاز دارم تا به آن بهتر فکر کنم و اقدام مناسبی برایش انجام بدهم.

شفاف شدن افکارم باعث شد تا من منظم‌تر فکر کنم و نتایج بهتری هم کسب بکنم.

  • افزایش عزت نفس و اعتماد به نفس

خاموش شدن منتقد درونی و همچنین شفافیت فکری باعث شد که من عزت نفس بیشتری پیدا کنم.

وقتی که شناخت بهتری نسبت به خودت پیدا کنی، بتوانی افکار منفی را بیرون بریزی و مدیریت کنی، احساس بهتری هم نسبت به خودت پیدا خواهی کرد.

ضمن اینکه متعهد بودن به انجام منظم یک کار مشخص، باعث افزایش اعتماد به نفس می‌شود.

مخصوصا اگر این کار نوشتن باشد. آن هم به عنوان اولین کار هر روز، که انجام دادنش یک پیروزی در همان ابتدای روز است.

  • افزایش تسلط کلامی

نوشتن صفحات صبحگاهی، تسلط کلامی من را هم افزایش داد.

وقتی که می‌گویم من هر روز صبح می‌نوشتم، یعنی هر روز با کلمات بیشتری سر و کار داشتم. در نتیجه روی کلماتی که استفاده می‌کردم وسواس بیشتری هم پیدا کردم و دقیق‌تر شدم.

شاید بهتر باشد بگویم نوشتن مثل ورزش کردن است. همانطور که هرچه بیشتر ورزش کنی، عضله‌های قوی‌تر و بدن تنومندتری خواهی داشت، وقتی هم که بیشتر بنویسی، عضله‌های نویسندگی قوی‌تری خواهی داشت.

عضله‌های نویسندگی یعنی کلمه‌ها، مفاهیم، نگارش و…

  • عادت مطالعه

عادت هر روز نوشتن، احساس نیاز بیشتری برای مطالعه کردن هم ایجاد می‌کند.

من از نوشتن صفحات صبحگاهی لذت می‌بردم. بنابراین تلاش می‌کردم تا با مطالعه بیشتر، بهتر بنویسم و بهتر فکر کنم و در نهایت لذت بیشتری هم ببرم.

مطالعه نداشتن باعث می‌شد که نوشته‌های من، بی‌رمق‌ و بی‌حال باشند. و من هر روز کتاب می‌خواندم تا سرحال‌تر بنویسم.

  • راه‌اندازی وبلاگ

صفحه سفید کاغذ شاید در ابتدا کمی ترسناک باشد. تصور می‌کنی که باید یک متن ادبی برای سخنرانی در مراسم اسکار بنویسی، و خودت را در مقابلش ناتوان می‌بینی.

وقتی که نوشتن به عادت تبدیل بشود، ترس از صفحه سفید کاغد هم می‌ریزد و می‌توانی بهتر و راحت‌تر بنویسی.

همینطور که عادت هر روز نوشتن و بیان احساسات مثل عصبانیت، ناراحتی، شوخی و… روی کاغذ، باعث می‌شود که قدرت ابراز وجود پیدا کنی.

وقتی که نوشتن صفحات صبحگاهی به یکی از عادت‌های من تبدیل شد، جرئت بیشتری برای بیان افکارم پیدا کردم. چیزی که در نهایت به راه‌اندازی همین وبلاگ منجر شد.

  • افزایش خلاقیت

نوشتن با دست‌خط خودمان، در زمانی که بیشتر ما عادت کرده‌ایم با موبایل و کیبورد تایپ کنیم، احتمالا کار عجیبی به نظر برسد.

شاید دلیل بر اصرار کردن بر نوشتن با دست آن هم بر روی کاغذ، در همین نکته باشد که ذهن را بیشتر درگیر می‌کند و باعث افزایش خلاقیت می‌شود.

به قول کارشناسان برنامه‌ریزی عصبی، وقتی ما هر روز در مورد موضوعات مختلفی بنویسیم، ذهن ما مسیرهای عصبی جدیدی ایجاد می‌کند که باعث آمادگی و خلاقیت بیشتری می‌شود.

کافی است چهل روز صفحات صبحگاهی بنویسید تا خلاقیت را با تمام وجود لمس کنید.

  • نظم شخصی

می‌گویند هرگاه یک کار مشخصی برایت اولویت بسیار بالایی دارد، بهتر است آن را به عنوان اولین فعالیت در آن روز انجام بدهی.

صفحات صبحگاهی می‌تواند یک تمرین مناسب برای رفع اهمال کاری و افزایش نظم شخصی باشد. مخصوصا که قرار است اولین کار پس از بیدار شدن باشد.

تعهد به هر روز نوشتن صفحات صبحگاهی و تلاش برای از دست ندادن حتی یک روز از آن، سبک زندگی منظم‌تری برایم ایجاد کرده است.

آیا پشت فرمان زندگی خواب‌تان برده است؟

تا کنون در حال رانندگی خواب‌تان گرفته است؟

یا دیده‌اید کسی را که هنگام رانندگی چشمانش را ببندد و در حال خوابیدن باشد؟

روزی یکی از دوستانم برای انجام کاری قصد داشت به شمال برود. برای اینکه تنها نباشد از من درخواست کرد که همراهش بروم.

در راه مشغول حرف زدن بودیم، ناگهان ماشین را به کناری کشید وگفت مهدی داشت خوابم می‌برد.

گفتم تو که چشمانت باز بود.

گفت آره ولی یکنواختی اتوبان خسته‌ام کرده و داشت خوابم می‌برد.

فکر می‌کنم که زندگی هم مانند رانندگی باشد.

ما هم پشت فرمان زندگی شخصی خودمان، ممکن است خواب‌مان ببرد.

گاهی آدم چنان به روتین زندگی خودش عادت می‌کند که نیاز است یک نفر بیاید و تکانش بدهد که ببین فلانی حواست را جمع کن. بیدار شو و یک نظر به خودت بینداز. همچین که فکر می‌کنی اوضاع طبق مراد هم پیش نمی‌رود. جایی را تحت کنترل داری اما جایی دیگر را از دست داده‌ای.

چند روز قبل یکی از دوستان نزدیکم می‌گفت که نگرانم است.

نکند من هم به سرنوشت دیگرانی دچار شوم که در سن چهل یا پنجاه سالگی هیچ چیزی ندارند ولی همچنان در توهم مشغول بودن و رسیدن به هدف به سر می‌برند.

من هم به او اطمینان خاطر دادم که همه چیز تحت کنترل است. اما خودم می‌دانستم که حق با اوست و من داشتم به خواب می‌رفتم.

مثل راننده‌ای که می‌گوید حواسش به جاده است ولی اگر شانس بیاورد و ناگهان متوجه بشود که خواب بوده، بتواند خودش، سرنشینان و خودرو را نجات بدهد.

ولی اگر از خواب بیدار نشود، و یا ترجیح بدهد که در خواب بماند، فاتحه‌اش را باید خواند.

بسیاری از ما در زندگی شخصی به فعالیت‌های خودمان عادت می‌کنیم.

در طول زمان، به اقدام‌های بی‌نتیجه، هزینه‌های الکی، یا برخی رفتارهای بی‌خاصیت چنان عادت می‌کنیم که نمی‌توانیم بی‌هوده بودن آن‌ها را ببینم و تشخیص بدهیم.

شاید برای درک بهتر این موضوع، خوب باشد که به زندگی دوستانمان نگاهی بیندازیم.

به راحتی می‌توانیم چندین مورد را مثال بزنیم که آن شخص رفتاری زائد دارد ولی خودش نمی‌تواند آن را ببیند.

شاید گاهی لازم باشد آدم خودرو را به کناری بکشد و آبی به سر و صورتش بزند.

از دوستان نزدیک، بستگان نزدیک و … مشورت بگیرد. کسانی که خارج از گود هستند و بهتر از ما می‌توانند ببینند که ما خواب‌مان برده است یا نه.

به جای داشتن‌ها، به نداشتن‌ها فکر کنیم

هروقت بحث تصمیم‌گیری، اولویت بندی، هدف‌گذاری و … در زندگی مطرح می‌شود، من سعی می‌کنم این نوشته از محمدرضا را برای خودم یاد‌آوری کنم. شاید بشود گفت مهم‌ترین درس استراتژی و تصمیم‌گیری است. به قول خود محمدرضا، این می‌تواند تنها نوشته باقی‌مانده از او باشد.

دوستان من!

آن‌قدر که من از دنیا فهمیدم

همه چیز را نمی‌توان با هم داشت.

موفق، کسی است که بداند

داشتن هر چیزی به معنای نداشتن چه چیزی است

و موفق‌ترین کسی است که

بتواند از بین نداشتن‌ها

بهترین نداشتن را انتخاب کند

نداشتن‌هایت را که انتخاب کردی

داشتن‌ها ناگزیر به سراغت خواهند آمد

تو گویی که انتخاب نداشتن‌ها،

در اختیار توست

و ظهور داشتن‌ها جبر هستی‌ است

جز این حرف‌ها

هرچه گفته‌ام

یا بی‌هوده بوده

یا دروغ

یا تکرار همین‌ها  در لباسی دیگر

«محمدرضا شعبانعلی»

از مردن نمی‌ترسی؟

سر ظهر اواخر فروردین ماه بود که سوار اتوبوس BRT شدم. از آن روزهای خلوتی بود که می‌شد صندلی خالی گیر آورد.

ردیف آخر اتوبوس یک صندلی خالی بود. کنار پسری که می‌خورد حدودا هفده ساله باشد.

سرش توی گوشی خودش بود و من را که دید لبخندی از سر احترام به من زد.

بعد از چند دقیقه آهسته از من پرسید: «از مردن نمی‌ترسی؟»

با تعجب گفتم: «نه. مردن که ترس ندارد.»

گفت: «یعنی نگران دل کندن از این دنیا نمی‌شوی؟»

گفتم: «نمی‌دانم. شاید کمی برایم سخت باشد که از دارایی هایم دست بکشم.

ولی می‌دانی چیست؟

من در این بیست و پنج سال فهمیده‌ام که وسایل این دنیا فقط برای مدت کوتاهی جذابند.

همانطور که در کودکی عاشق اسباب بازی‌های خودم بودم و نگران گم کردنشان، ولی بزرگتر که شدم دیگر برایم اهمیتی نداشتند و دلبسته چیز دیگری شده بودم.

هر وقت رشد کردم و به سطح بالاتری در زندگی رسیدم، داشته‌های سطح قبلی را دوست نداشتم و چیزهای جدید برایم جذاب بودند.

من الان می‌دانم که هر وقت بزرگتر شوم و رشد کنم، دارایی‌های قبلی من به چشمم کم اهمیت جلوه می‌کند. پس هیچ‌گاه نگران داشته‌هایم و از دست دادن‌هایم نیستم.

و هرگاه که چیزی در طولانی مدت برایم جذاب مانده بود، فهمیده‌ام که در همان سطح باقی مانده‌ام و رشد نکرده‌ام.

هرگاه که رشد نکردی، یعنی مرده‌ای. پس چرا نگران مردن هستی وقتی قبلا مرده‌ای؟»

فکر می‌کردم از جوابی که گرفته راضی باشد. چون دیگر چیزی برای گفتن نداشت.

ولی بعد متوجه شدم که تمام این مدت پسر هفده ساله سرش به دید زدن دخترهای اینستاگرامش گرم و با هندزفری مشغول آهنگ گوش دادن بود.

من هم تمام این مدت توی دل خودم و با خودم حرف می‌زدم.

دو ایستگاه جلوتر هم پیاده شد.

چرا شما باید متن‌های به درد نخور بنویسید

یکی از فعالیت‌های الهام بخش و آموزنده برای من، تماشای ویدیو‌های سخنرانی در سایت TED است. سایت تد اخیرا امکانی را فراهم کرده به نام TED Recommends که با توجه به علاقه‌مندی‌های شما، هر هفته یک ویدیوی سخنرانی را برای تماشا به شما پیشنهاد می‌کند.

یکی از این ویدیوهایی که به من پیشنهاد شده بود، ویدویی از سخنرانی سیمون گریتز با موضوع «چرا شما باید چیزهای بی‌مصرف بسازید» است.

سیمون یک مخترع و مهندس رباتیک است. شهرتش هم به این خاطر است که از ربات‌های بی‌مصرفی که اختراع کرده فیلم‌برداری می‌کند و آن‌ها را در یوتیوب منتشر می‌کند.

در این سخنرانی، سیمون داستان مخترع شدنش را تعریف می‌کند. از این که برای مدیریت کردن اضطراب دست به اختراع زده.

این سخنرانی از این جهت برای من جالب بود که هم‌زمان که با آن مواجه شدم، تازه تصمیم به وبلاگ نویسی گرفته بودم و ترس شدیدی برای انتشار نوشته‌هایم داشتم.

بنابراین با الهام از سیمون، تصمیم گرفتم متنی برای آینده (یعنی الان که می‌توانم بنویسم) برای خودم بنویسم:

من دوست داشتم بنویسم، و حتی سخت‌تر از آن، نوشته‌هایم را برای دیگران منتشر کنم. اما نوشتن مخصوصا وقتی که تصمیم می‌گیری بهترین متن خودت را بنویسی، واقعا کار سختی است. احتمال شکست خیلی بالا است و احتمال این‌که به نتیجه برسی که تو فقط یک احمق هستی بسیار زیاد است.

من تصمیم گرفتم کاری انجام بدهم که احتمال موفقیت در آن صد در صد باشد. به همین خاطر، به جای تلاش برای موفق شدن، سعی کردم متن‌هایی بنویسم که مزخرف و به‌درد نخور باشند.

من برای خودم ژانر مزخرف نویسی را تعریف کردم و تصمیم گرفتم که هر روز چند صفحه مزخرف بنویسم. بدترین و بی‌معنی‌ترین متن‌های ممکن را.

البته این متن‌های به درد نخور را کسی به جز خودم نخوانده است. و حتی قصد انتشار آن‌ها را هم ندارم. اما همین که به من کمک کرد تا بتوانم با نوشتن رفیق شوم و ببینم که چقدر آدم موفقی هستم (البته در نوشتن مزخرفات) به من اعتماد به نفس داد.

شجاعت؛ تنها شین سفره هفت‌سین

شجاعت، مهمترین فضیلت است. چرا که بدون شجاعت، نمی توان هیچ فضیلت دیگری را تمرین کرد.

«مایا آنجلو»

امسال، برای دومین سالی است که تم سالیانه انتخاب می‌کنم. اولین بار به پیشنهاد محمدرضا شعبانعلی در یک فایل صوتی با آن آشنا شدم.

تم سالیانه یعنی برای سال نو یک نام انتخاب کنیم. مشابه همان کاری که برخی از دولت‌ها و شرکت‌ها انجام می‌دهند، و برای خودشان یک شعار سال انتخاب می‌کنند.

هدف‌گذاری، ما را وارد بازی رسیدن و نرسیدن می‌کند. و نرسیدن دو چیز را از ما می‌گیرد. اول خود هدف‌گذاری و دوم، احساس کنترل روی خودمان و زندگی و …

اما خوبی تم سالیانه این است که انعطاف پذیر است و در راستای آن می‌توان هرکاری انجام داد و می‌توان مصداق‌های زیادی پیدا کرد.

مثلا می‌توان سال جدید را سال رشد نامگذاری کرد و تلاش کرد تا در جنبه‌های مهم زندگی، نسبت به قبل، کمی رشد کرد.

مثلا می‌توان سال جدید را سال ارتباطات نامگذاری کرد و تلاش کرد تا کیفیت ارتباطات را بالاتر برد.

می‌توان سال جدید را سال نوشتن نامگذاری کرد تا با فرهنگ مکتوب آشتی کرد. افکارمان را یادداشت کنیم، و همینطور فعالیت‌هایمان را با آمار و ارقام ثبت کنیم.

و خیلی از ایده‌های دیگری که هر کدام از ما در زندگی خودمان می‌توانیم پیدا کنیم.

من امسال را برای خودم، سال شجاعت نامگذاری کردم. بنابراین، شجاعت شد همراه سفره هفت سین و دعاهای آغاز سال جدیدم.

شجاعت برای نوشتن و منتشر کردن افکارم.

شجاعت برای بیرون زدن از گله آدم‌ها.

شجاعت برای انجام کارهایی که تا قبل از این می‌ترسیدم و انجام نمی‌دادم.

شجاعت برای فکر کردن دوباره به باورهایم.

شجاعت برای خط زدن برخی از کارهایی که هر روز انجام می‌دهم.

شجاعت برای خط زدن برخی از اهدافی که برایم دوست داشتنی هستند اما در بن بست گیر کرده‌اند.

شجاعت برای کنار گذاشتن برخی از آدم ها.

شجاعت برای …

شروعی بی‌پایان

از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجم.

البته این جمله را کمی اغراق آمیز گفتم. ولی راستش این اولین پست وبلاگم است و برای نوشتنش ذوق و شوقی وصف نشدنی دارم.

نوشتن را تبدیل به یکی از عادت های خوب زندگی خودم کرده‌ام. و به همین دلیل خوشحالم که می‌خواهم حرفه‌ای‌تر و مصمم‌تر بنویسم.

البته الان که تصمیم به وبلاگ‌نویسی گرفته‌ام سرشار از انگیزه هستم. اما این را به خوبی می‌دانم که این انگیزه ها خیلی زود از بین می‌روند و چیزی که می‌ماند یک راه طولانی است که باید پاشنه کفش را برایش وَر کشید و در این راه ثابت قدم بود.

شروع هر کار و هر راه جدیدی ابهام و ترس دارد.

با خودت فکر می کنی که نکند اتفاق‌هایی بیفتد که آمادگیش را نداشته باشم.

نکند شکست بخورم.

نکند چیزهایی بگویم که احمق جلوه کنم.

نکند دیگران مسخره‌ام کنند.

با اینکه من اینجا برای خودم می‌نویسم تا آموخته‌هایم را جمع‌بندی و عمیق‌تر کنم؛ ولی خب این ترس لعنتی همیشه با آدم هست.

البته که من آموخته ام که این ابهام هیچ گاه از بین نمی‌رود و این هنر ماست که یاد بگیریم چطور از این ابهام و هوای مه آلودش لذت ببریم.

زندگی کردن در ابهام و تلاش برای پیدا کردن مسیر است که باعث رشد آدم می‌شود.

نوشتن یک نوع چالش است و وبلاگ نویسی یک سبک زندگی.

یک چالش اساسی در زندگی من که می‌دانم برایم تجربه‌های جدیدی به همراه خواهد داشت.

یک سبک زندگی جدید که فرصت‌های تازه‌ را پیش روی آدم می‌گذارد.

مثل کاشفانی که سوار بر کشتی از دل دریاها و اقیانوس‌ها گذشتند تا سرزمین‌های جدیدی را کشف کنند.

و لذت کشف تازه‌ها، لذتی وصف نشدنی است.

البته که وبلاگ نویسی یک سرزمین مشخص نیست که آدم برود و به انتهایش برسد.

به جاده‌ای می‌ماند که انتهایی ندارد.

اما طی کردن این جاده قطعا می‌تواند دستاوردهایی چون رشد فردی، نگاه متفاوت به موضوعات تکراری و پیش پا افتاده، شفاف‌تر فکر کردن و بهتر بیان کردن ایده‌ها باشد.

این وبلاگ مخاطب خاصی ندارد و مخاطبش خودم هستم. ولی دوستان هم می‌توانند با خواندنش از احوالات من باخبر شوند.